My Weblog

Just another WordPress.com weblog

عشـــــــــق

نوشته‌شده به دست negarkhane در فوریه 6, 2008

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: “باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه “
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه !گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است ….

نوشته شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه »

حضرت سلیمان (ع ) و مورچه

نوشته‌شده به دست negarkhane در فوریه 2, 2008

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
مورچه گفت : ” ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم .”
سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))
مورچه گفت آری او می گوید :
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن

نوشته شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »

خود را بپذیر ……. این نقطه شروع است

نوشته‌شده به دست negarkhane در ژانویه 13, 2008


50 درصد ارده، 49 درصد امکانات و فقط 1 درصد شانس!
این فرمول تمام موفقیتهاست.
موریس مترلینگ

تا به حال برایتان اتفاق افتاده که با دیدن یک تصویر یا خواندن یک جمله به فکر فرو رفته باشید و به یاد آورده باشید که  دوست داشتید به چه اهدافی در زندگی برسید در حالی که در آن لحظه ناخواسته در حال حرکت در مسیری اشتباه بوده اید؟


هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته می شود، دری دیگر باز می شود.
ولی اغلب چنان به در بسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم.
هلن کلر

حتما بارها پیش آمده که به خود گفته باشید جایگاه  واقعی من این نیست و بسیار بالاتر از اینهاست.


در آینه نگاه کن. اگر صورتی زیبا داری، کاری مناسب جمالت انجام بده
و اگر چهره ات نامتناسب است، زشتی کردار را بر زشتی صورت میافزا.
افلاطون

چرا دست یافتن به اهداف برای خیلی از انسانها ممکن و برای مابقی تا آخر عمرشان به صورت یک رویا باقی می ماند؟


پیروزی متعلق به کسانی است که بیش از دیگران استقامت دارند.
ناپلئون بناپارت

این به تصمیم، برنامه ریزی و تلاش شما بستگی دارد.


آنچه برای کسب موقعیت امروزتان داشته اید، برای حفظ آن کافی نیست.
برایان تریسی

حتی در بهترین شرایط اجتماعی، مالی و فکری نیز تنها شما هستید که تعیین کننده آینده درخشان و موفق خود و یا چیزی جز آن خواهید بود.
بهترین کتابها و معلمها نیز تنها می توانند به شما یادآوری کنند که  چه قدرت نهفته ای در وجود خود دارید تا از آن استفاده کنید و نه بیشتر.
ما انسانها فراموشکاریم و خیلی زود و راحت فراموش می کنیم که توانایی تبدیل شدن به موفقترین و خوشبختترین انسان دنیا را دارا هستیم.
یادآوری روزانه درباره این که چطور بهتر فکر کنیم، بهتر برنامه ریزی کنیم و بهتر تلاش کنیم اگرچه شاید زمان بسیار کوتاهی از ما بگیرد ولی بازدهی بسیار بالایی را برایمان به ارمغان خواهد آورد.


آدمی آفریننده سرنوشت خویش است.
زرتشت

این پیام جهت معرفی چنین خدمتی برایتان ارسال شده است.
از این پس شما می توانید با انجام دادن یک کار بسیار ساده روزانه تداوم حرکت در مسیر موفقیتتان را حفظ کنید.
اما چگونه؟
نمادی که ما برای این کار در نظر گرفته ایم یک علامت
+ به نشانه تفکر مثبت است (مشابه تصویر زیر) و شعار ما این است که “ماوس را  روی مثبت ببرید”.

جهت استفاده از این سرویس تمام کاری که شما بر عهده دارید این است که با وارد شدن به این صفحه یا در هر سایت یا وبلاگی که علامت + را در آن مشاهده نمودید، ماوس خود را روی علامت + ببرید، همین.


بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را ندارید.
گابریل گارسیا مارکز

با انجام دادن این کار ساده، هر روز یک جمله تاثیر گذار از یکی از مشاهیر به همراه تصویری مرتبط با آن جمله برایتان به نمایش در خواهد آمد.
شما لازم نیست کار خاصی انجام دهید. تنها جمله را بخوانید و تصویر را ببینید. با انجام این کار به صورت ناخواسته انرژی مثبت آن پیام در وجودتان رخنه خواهد نمود.
اگرچه برای ما بسیار خوشحال کننده است که هرکدام از این جملات بتوانند واکنشهای مثبتی را در وجود شما ایجاد کنند، اما لازم نیست از ما تشکر کنید چون همانطور که در ابتدای پیام ذکر شد: شما خود توانایی تبدیل شدن به خوشبخت ترین و موفقترین انسان دنیا را داشتید و ما تنها این موضوع را به شما یادآوری کرده ایم.


خوشبختی ازآن کسی است که در پی خوشبختی دیگران باشد.
زرتشت

از همین امروز ماوستان را روی + ببرید و پیام موثر روزانه اتان را دریافت کنید.


تا وقتی آهن گداخته است ضربه را بنواز.
وبستر

نوشته شده در Blogroll, Uncategorized | بیان دیدگاه »

سرود زهر

نوشته‌شده به دست negarkhane در دسامبر 16, 2007

از پي نابودي ام، ديري استزهر مي ريزد به رگ هاي خود اين جادوي بي آزرمتا كند آلوده با آن شيرپس براي آن كه رد فكر او را گم كند فكرم،مي كند رفتار با من نرم.ليك چه غافل!نقشه هاي او چه بي حاصل!نبض من هر لحظه مي خندد به پندارش.او نمي داند كه روييده استهستي پر بار من در منجلاب زهرو نمي داند كه من در زهر مي شويمپيكر هر گريه، هر خنده،در نم زهر است كرم فكر من زنده،در زمين زهر مي رويد گياه تلخ شعر من.

 

نوشته شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »

با وفا ترين همسر

نوشته‌شده به دست negarkhane در دسامبر 16, 2007

از شيوانا عارف بزرگ پرسيدند وفادارترين مردي که ديدي که بود؟ او گفت:” جواني که هنوز ازدواج نکرده بود و هنوز نمي دانست همسرش کيست و چه شکل و قيافه اي خواهد داشت اما با اين وجود هرگاه با دختري جوان برخورد مي کرد شرم و حيا پيشه مي کرد و خود را کنار مي کشيد. او وفادار ترين مردي بود که در تمام عمرم ديده بودم

نوشته شده در Uncategorized | 2 دیدگاه »

نابغه درون خود را رها کنيد

نوشته‌شده به دست negarkhane در دسامبر 16, 2007

حيوانات به سادگي به ما نشان مي دهند که چطور مي توان محدوديتهاي ذهني تحميل شده را پذيرفت . کک, فيل و دلفين مثالهاي خوبي هستند
ککها حيوانات کوچک جالبي هستند آنها گاز مي گيرند و خيلي خوب مي پرند آنها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند.اگر يک کک را در ظرفي قرار دهيم از آن بيرون مي پرد . پس از مدتي روي ظرف را سرپوش مي گذاريم تا ببينيم چه اتفاقي رخ مي دهد . کک مي پرد و سرش به در ظرف مي خورد و با کمي سر درد پايين مي آيد . دوباره مي پرد و همان اتفاق مي افتد . اين کار مدتي تکرار مي شود . سر انجام در ظرف را بر مي داريم کک دوباره مي پرد ولي فقط تا همان ارتفاع سرپوش برداشته شده درست است که محدوديت فيزيکي رفع شده است ولي کک فکر مي کند اين محدوديت همچنان ادامه دارد
فيلها را مي توان با محدوديت ذهني کنترل کرد . پاي فيلهاي سيرک را در مواقعي که نمايش نمي دهند مي بندند . بچه فيلها را با طنابهاي بلند و فيلهاي بزرگ را با طنابهاي کوتاه به نظر مي آيد که بايد بر عکس باشد زيرا فيلهاي پرقدرت به سادگي مي توانند ميخ طنابها را از زمين بيرون بکشند ولي اين کار را نمي کنند علت اين است که آنها  در بچگي طنابهاي بلند را کشيده اند و سعي کرده اند خود را خلاص کنند . سرانجام روزي تسليم شده دست از اين کار کشيده اند. از آن پس آنها تا انتهاي طناب مي روند و مي ايستند آنها اين محدوديت را پذيرفته اند
دکترادن رايل يک فيلم آموزشي در مورد محدوديتهاي تحميلي تهيه کرده است . نام اين فيلم “ مي توانيد بر خود غلبه کنيد  “ است در اين فيلم يک نوع دلفين در تانک بزرگي از آب قرار مي گيرد نوعي ماهي که غذاي مورد علاقه دلفين است نيز در تانک ريخته مي شود . دلفين به سرعت ماهيها را مي خورد . دلفين که گرسنه مي شود تعدادي ماهي ديگر داخل تانک قرار مي گيرند ولي اين بار در ظروف شيشه اي دلفين به سمت آنها مي آيد ولي هر بار پس از برخورد با محافظ شيشه اي به عقب رانده مي شود پس از مدتي دلفين از حمله دست مي کشد و وجود ماهيها را نديده مي گيرد . محافظ شيشه اي برداشته مي شود و ماهيها در داخل تانک به حرکت در مي آيند آيا مي دانيد چه اتفاقي مي افتد ؟ دلفين از گرسنگي مي ميرد غذاي مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولي محدوديتي که دلفين پذيرفته است او را از گرسنگي مي کشد .
 ما دلفين نيستيم فيل و کک هم نيستيم ولي مي توانيم از اين آزمايشات درس بگيريم زيرا ما هم محدوديت هايي را مي پذيريم که واقعي نيستند به ما مي گويند يا ما به خود مي گوييم نمي توان فلان کار را انجام داد و اين براي ما يک واقعيت مي شود محدوديت ذهني به محدوديتي واقعي تبديل مي شود و به همان مستحکمي . چه مقدار از آنچه ما واقعيت مي پنداريم واقعيت نيست بلکه پذيرش ماست.
 

نوشته شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »

اوشو « My Weblog

نوشته‌شده به دست negarkhane در دسامبر 15, 2007

اوشو

نوشته شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »

نوشته‌شده به دست negarkhane در دسامبر 14, 2007

پرسيدم : هنگام غروب ، خورشيد چرا زرد رنگ است؟

گفت: از بيم جدايی. خورشيد،با همه ی درخشندگی در پايان هر روز، ناپديد ميشود و جای خود را به تاريکی ميدهد. ولی آفتاب عشق، جاودانه در آسمان دل ميدرخشد و جان ميبخشد و اين روزی است که شبی به دنبال ندارد. پرسيدم : عشق چيست؟ گفت : آتشی است . گفتم: مگر آن را ديده اي؟ گفت: نه در آن سوخته ام. عشق را با تمام وجود فرياد بزن تا به جهانيان ثابت کنی که تمام مسيرها به سمت مشترک مورد نظر اشغال نمی باشد. به کوه گفتم: عشق چيست؟ لرزيد. به ابر گفتم: عشق چيست؟ باريد. به باد گفتم: عشق چيست؟ وزيد. به پروانه گفتم: عشق چيست؟ ناليد. به گل گفتم: عشق چيست؟ پر پر شد. به انسان گفتم: عشق چيست؟ اشک از ديدگانش جاری شد و گفت: ديوانگيست!!!!

نوشته شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »

هنر مردن

نوشته‌شده به دست negarkhane در دسامبر 14, 2007

سخنان اشو در مورد هاسیدیسم  (عرفان یهود)

نوشته شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »

بهشت و جهنم

نوشته‌شده به دست negarkhane در دسامبر 14, 2007

بهشت و جهنم : تفاوت واقعي

 فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد ، خداوند پذيرفت. او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه ، نا اميد و در عذاب بودند . هر کدام قاشقي داشت که به ديگ مي رسيد ولي دسته قاشق ها  بلند تر از بازوي آن ها بود ، به طوري که نمي توانستند قاشق را به دهان شان برسانند ! عذاب آن ها وحشتناک بود . آن گاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان مي دهم . او به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد . ديگ غذا ، جمعي از مردم همان قاشق هاي دسته بلند … ولي در آن جا همه شاد و سير بودند .  آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اين جا شادند در حالي که در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آن که همه چيزشان يکسان است ؟ خداوند تبسمي کرد و گفت : خيلي ساده است ، در اين جا آن ها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند . هر کسي با قاشق غذا در دهان ديگري مي گذارد ، چون ايمان دارد کسي هست که در دهانش غذايي بگذارد .

نوشته شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »

 
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.