سرود زهر
نوشتهشده به دست negarkhane در دسامبر 16, 2007
از پي نابودي ام، ديري استزهر مي ريزد به رگ هاي خود اين جادوي بي آزرمتا كند آلوده با آن شيرپس براي آن كه رد فكر او را گم كند فكرم،مي كند رفتار با من نرم.ليك چه غافل!نقشه هاي او چه بي حاصل!نبض من هر لحظه مي خندد به پندارش.او نمي داند كه روييده استهستي پر بار من در منجلاب زهرو نمي داند كه من در زهر مي شويمپيكر هر گريه، هر خنده،در نم زهر است كرم فكر من زنده،در زمين زهر مي رويد گياه تلخ شعر من.